العلامة المجلسي (مترجم :كمره اى)

82

بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى)

اميدوارم روشن كند و آن شب را بيدار ماندم و با اندوه صبح كردم و در شب آينده نيمه شب كه خواب بودم نزد من آمد و با پايش مرا لگد كرد و گفت : بنشين و هراسان نشستم و گفت بشنو گفتم : چه شنوم ، گفت : در شگفتى اندرم از جن و از انديشه‌اش * كه سوارى بر جهاز اشتران شد پيشه‌اش ميرود تا مكه ميجويد هدايت را از آن * نيست جن راستگو همچون دروغ از ريشه‌اش كوچ كن سوى گزيده هاشم نيكو خصال * احمد آن بهتر سر و سردار خوش‌انديشه‌اش گفتم : اى دشمن خدا روشن گفتى ، او كجا است گفت پشت مكه است و مردم را ميخواند به شهادت بر يگانگى خدا و بر اينكه محمّد رسول خداست ، صبح كردم و شترم را زين كردم و بسوى مكه آمدم . در آغاز ورود به مكه بابى سفيان بر خوردم كه سرور گمراهى بود بر او سلام كردم و از حال عشيره پرسيدم ، گفت در رفاهند جز اينكه يتيم ابى طالب دين ما را بتباهى كشيده ، گفتم : نامش چيست ، گفت محمّد ، احمد ، گفتم : كجا است ، گفت : خديجه دختر خويلد را بزنى گرفته و در بر او آرميده . مهار شترم را گرفتم و بر در خانه خديجه رفتم ، شتر را زانوبند زدم و در را كوبيدم ، پاسخم داد كه كيست ، گفتم : محمّد را ميخواهم ، گفت پى كارت برو ، گفتم خدايت رحمت كند من مرديم از يمن آمدم باميد اينكه خدا به من منتى نهد ديدار او را بر من دريغ مكن . پيغمبر مهربان بود و شنيدم ميفرمود : اى خديجه در را بگشا و گشود و وارد شدم و نور را در چهره‌اش ديدم كه نور در نور ميكشد ، و در پس او چرخيدم و ناگاه مهر نبوت بر شانه راستش نقش بود و آن را بوسيديم و در برابرش ايستادم و سرودم . منجئى آمد مرا بعد از سكوت و بيهشى * كه نبد در آنچه من خواندم دروغ و ناروا